![]() |
![]() |
|
| حوادث انسانهای بزرگ را متعالی و آدمهای کوچک را متلاشی میکند... |
|
بازي روزگار را نمي فهمم من تو را دوست دارم وتو ديگري را و ديگري مرا ... و همه ما تنهاييم... (دكتر شريعتي) |
|
+
جمعه 31 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
به نامردمان مهر كردم بسي نچيدم گل مردمي از كسي
بسا كس كه از پا در افتاده بود سراسر توان را زكف داده بود
نه نيروش در تن، نه در مغز، راي دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي
چو كم كم به نيروي من پا گرفت مرا در گذرگاه، تنها گرفت
بحيلت گري خنجري از پشت زد بخونم ز نامردي انگشت زد
شكستند پشتم نمكخوار گان دو رويان بيشرم و پتيارگان
گره زد بكارم سر انگشتشان تبسم بلب، تيغ در مشتشان
ندارم هراسي ز نيروي مشت مرا ناجوانمردي خلق، كشت
محبت به نامرد، كردم بسي محبت نشايد به هر ناكسي
تهي دستي و بيكسي درد نيست كه دردي چو ديدار نامرد نيست...
|
|
+
دوشنبه 27 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
آدم ربایان با دادن شماره حساب طلا فروش او را بیچاره کردند
نویسنده درشرح این ماجرا می گوید:
با تاكسي داشتم مي رفتم ميرداماد. وقتي به ميدان محسني رسيديم راننده يك مغازه طلا فروشي را نشان داد و گفت «صاحب بدبخت اين مغازه الان زندانه»
آنگونه كه راننده تاكسي تعريف مي كرد چند ماه پيش دو نفر وارد اين مغازه شدند و چند سرويس طلا انتخاب كردند كه قيمت آنها حدود 15 ميليون تومان شد. مشتري مذكور به صاحب مغازه گفته كه پول همراه ندارد آيا امكانش هست پول سرويس هاي طلا را به حساب صاحب مغازه واريز كند. صاحب مغازه هم كه به چيزي مشكوك نشده بود شماره حسابش را به آنها مي دهد و مي گويد بعد از واريز وجه به حساب سرويس ها را تحويل خواهد داد. مشتري وانمود مي كند عجله دارد و مي گويد من همينجا مي مانم تا دوستم كه در بانك است پول رابه حساب شما واريز كند . مشتري از تلفن مغازه با دوستش تماس مي گيرد و شماره حساب صاحب مغازه را به كسي كه ادعا مي كرده دوست وي است اعلام مي كند . بعد از چند دقيقه صاحب مغازه با بانك تماس مي گيرد و بانك هم تائيد مي كند كه كل مبلغ به حساب وي واريز شده است. مشتري هم طلاها را تحويل مي گيرد و از مغازه خارج مي شود . هنوز 2 ساعت از خروج مشتري نگذشته بود كه چند اتومبيل پليس جلوي مغازه طلا فروشي توقف مي كند. دو مامور مسلح وارد مغازه طلا فروشي شده و صاحب مغازه را به جرم آدم ربايي دستگير مي كنند. در بازداشتگاه مشخص مي شود كه چند روز قبل از آن يك آدم ربايي رخ داده و آدم ربا ها با خانواده فرد ربوده شده تماس گرفته بودند و گفته بودند در فلان روز شماره حسابي را به آنها مي دهند تا 15 ميليون تومان به آن حساب واريز كنند. تلفن خانواده فرد ربوده شده در روز مذكور توسط پليس تحت شنود بوده و طبق اسناد پليس تماس تلفني از مغازه طلافروشي گرفته شده و شماره حساب بانك هم متعلق به صاحب طلا فروشي بوده با اين حساب تا اینجا صاحب طلا فروشي متهم رديف اول است و.... چند ماهي است اين طلا فروش بخت برگشته به همين اتهام در زندان مشغول نوشيدن آب خنك است.... |
|
+
جمعه 24 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
...خدایا مگر شب در کارنامه ي سياه زندگي اش چه کرده است که افتخار گرفتن اين همه ستاره رادارد
و منه ناتوان حتی تک ستاره ی زندگیم را نیز از دست دادم...!؟!
گاهی دلتنگ می شوم برای باریدن باران افسوس که ابرها گاهی بغض آسمان را جدی نمی گیرند و وزش باد را لمس نمی کنند گاهی برای بوی باران دلتنگ می شوم مثل دلتنگی برای تو گاهی باید دلتنگی را بوسید و کنار گذاشت گاهی دلتنگی را هم گم می کنم و می خندم و با خود می گویم: نازنین وقتي کسي تنهات گذاشت نگران نباش که بدون او چه کني! شرمنده دلت باش که به تو اطمينان کرد... |
|
+
جمعه 24 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
ای رفته زدل رفته زبر رفته زخاطر بر من منگر تاب نگاه تو ندارم بر من منگر زآنکه به جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم ای رفته زدل راست بگو بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم او مرده و من سایه اویم من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است او در دل سودا زده از عشق شرری داشت او در همه جا با همه کس در همه احوال سودای تو را ای بت بی مهر به سر داشت من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است در دیده ی او آن همه گفتار نهان بود وآن عشق غم آلوددر آن نرگس شبرنگ مرموزتر از تیرگی شامگهان بود من او نیم آری لب من این لب بیرنگ دیریست که با خنده ایی از عشق تو نشکفت اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت بر من منگر تاب نگاه تو ندارم آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد او در تن من بود و ندانم که به ناگه چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد؟ من گور ویم گور ویم بر تن گرمش افسردگی و سردی کافور نهادم او مرده و در سینه من این دل بی مهر سنگیست که من بر سر آن گور نهادم....
دستم بوي گل مي داد |
|
+
پنجشنبه 23 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
حالمان بد نیست غم کم میخوریم |
|
+
چهارشنبه 8 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
دوست عزیزمون آقای زندکریمخانی در وبلاگ پرمحتوا و زیباشون مطلب جالبی بنام نوشتند که ازتون می خوام حتما بخونینش... واقعا چه تشبیه قشنگی! دقیقاً جنسیت آدما نیز حکم همون فنجان رو داره نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى رو مشخص مي کنه و نه آن را تغيير مي ده امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم و این بسیار تاسف باره... |
|
+
سه شنبه 7 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
گشت آلوده به خون حضرت " هابيل " از همان روزي كه فرزندان " آدم " زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد آدميت مرد... گرچه آدم زنده بود . . . از همان روزي كه " يوسف " را برادرها به چاه انداختند از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود . . . بعد ،دنيا همي پر از آدم شد و اين آسياب، گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت، اي دريغ، آدميت بر نگشت!!! . . . قرن ما روزگار مرگ انسانيت است! سينه دنيا ز خوبي ها تهي ست صحبت از آزادگي ، پاكي ، مروت ابلهي ست، صحبت از موسا و عيسا و محمد نا بجاست، قرن موسي چمبه هاست!!! . . . من كه از پژمردن يك شاخه گل از نگاه ساكت يك كودك بيمار از فغان يك قناري در قفس از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار! اشك در چشمان و بغضم در گلوست و ندرين ايام ، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست مرگ او را از كجا باور كنم؟ . . . صحبت از پژمردن يك برگ نيست واي ! جنگل را بيابان مي كنند! دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند ، هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند. . . . صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست در كويزي سوت و كور در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق، گفتگو از مرگ انسانيت است. فریدون مشیری
|
||||
|
+
یکشنبه 5 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
روز تولد زمانی برای مرور گذشته و مشخص کردن اهداف و انتظارها از آینده است... ۱ـ کاش هدفم را می دانستم...نه این هدف های روز مره! (مثل تحصیل..شغل..زندگی و...) هدف های کلی تر! مدت هاست سرگردان این مسیرم... ۲ـ کاش یکی از مفاخر بزرگ ایران و جهان می شدم... ۳ـ کاش....کاش آرزوهای محالم بر آورده میشد... کاش کاش کاش و هزاران کاش دیگر...
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد راهي نروم كه بيراه باشد چيزي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است همه چيز بر وفق مراد است و خوب! و این تنها حال من است که خراب است... |
|
|
+
چهارشنبه 1 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست |
از سن و سالم پرس و جو نکن
می دانم که شبی کودکانه خوابیدم و تنها خواب کودکی را دیدم. حالا چند سالم است نمی دانم، ولی می دانم آنقدر این جثه خسته است که دیگر تحمل درد و جفای این دنیای بی رحم را ندارد. نمی دانم چرا هنوز تحمل می کنم...؟؟؟ !!! همراه با بهار در اواخر دهه ی 50 در سرزمین زیبای الموت به دنیا قدم نهادم قدمی ناخواسته به جهانی پیر و مرموز ... مطالعه کتابهای علمی، رمان , شعر , تاریخ و سیاسی بیشترین دلخوشم بوده و هست و عاشق کامپیوتر و فن آوری و علم روز... خیال بافی کار شبانه ام است و در آینده قدم زدن ... خلاصه بی پرده می گویم حالم خوب است!... اما تو باور نکن... ×××××××××××××××× در زمانهای خیلی دور که مثل حالا کل کره خاکی فقط و فقط یک خدا داشت الموت برای خود و به تنهایی یه خدای دیگه هم داشت. زنده باد الموت و بچه های با حال الموت... ××××××××××××××× alamoot ( = آلموت = آله اموت، به معنی آشیان عقاب، یا عقاب آموز ) قله ای از کوه های طالقان بین قزوین و گیلان. درقدیم الموت به دو بخش بالا رودبار و خشکه رودبار تقسیم می شد اما در حال حاضر به بالا رودبار ، رودبار الموت و به خشکه رودبار، رودبار شهرستان می گویند. مرکز رودبار الموت، معلم کلایه و مرکز رودبار شهرستان، رازمیان است. رودبار و الموت از شمال به اشکور، از غرب به رودبار زیتون، از شرق به طالقان و از جنوب به قزوین محدود می شود. رودبار الموت در میان رشته کوه های البرز واقع شده و بخشی از قزوین به شمار می رود. |
| آرشیو موضوعی |
|
الموت سرزمین من علمی و آموزشی اجتماعی عشقولانه از هر دری سخنی هنری و سینمایی طنز و جوک و اس ام اس آموزش کامپیوتر و اینترنت خبرهای گوناگون ایران شناسی مقالات و تحقیقات عکسها و تصاویر |
|
RSS
|