![]() |
![]() |
|
| حوادث انسانهای بزرگ را متعالی و آدمهای کوچک را متلاشی میکند... |
|
زن عشق می کارد و کینه درو می کند.... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی.... برای ازدواجش در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است... دکتر علی شریعتی
این ماه لعنتی هم تمومی نداره ماه جدایی من از تمام داشته ها و نداشته هام شده ول کنم نیست این چند روز روزای خوبی نبود ...یه جورایی بیمار بودم و بی حوصله! دلم گرفته از این روزها .... چه دلتنگم چقدر بهانه برای گریه دارم ... و چقدر برای حتی لبخند زدن ناتوانم ... دستهایم میل به بارش دارند مثل باران شمال روی جنگل نور یکریز و بی وقفه ... دلم گرفته از این ادمها ... ادمهای بد ... ادمهای سرد مثل برف... برف کوه توچال سنگین و متراکم ....مثل اوار ... اوار یک زلزله... چقدر سهمگین است که عزیزی روی قلبت اوار بشود و بخراشد و پایین برود ....و تو نتوانی حتی ..به کسی ....یا حتی گریه کنی .... نمی دانی چقدر روی قلبم سنگینی می کند ...می خواهم نفس بکشم به ادمها بگو کنار بروند ....تمامی سلولهای بدنم سرشار از حس سرد مرگ است...نه حس غم نه شادی نه عشق... تا به کی باید رفت از دياری به دياری ديگر نتوانم جستن هرزمان عشقی و ياری ديگر کاش ما آن دو پرستو بوديم که همه عمر سفر می کرديم از بهاری به بهاری ديگر... |
|
+
یکشنبه 18 مرداد1388 تندیس الموت |
|
|
الهم نزلنا حوریاً تک دانه و هیکل توپ (خدایا منو به خاطر این درخواست سنگینم ببخش)...! کم توقعا...! السّن الصغیرا...! I Need لا کوزه ترشی...! الوضع المالی.... عالی و جهیزیتها کاملةُ...! و والدینها رو به موتا، ترجیحاً لا خواهر و مادر و پدر و کلهم فک و فامیلا...! الچشم البسته (لا آفتاب مهتاب دیده)...! کدبانوا فی المور المنزل (همه جور چیزا)...! ١٨٠% مطیع الامر، لا چون و چرا و تسلیماً لخشمنا...! قویاً فی تحمل بوی جوراب و الغیر چیزها...! یا رب اعطینا الیک For Me فوری....! و اما دعای دخترها: اللهم نزلنا جوانک الرشید، الغنى و الصاحب المدرک و بالخصوص المسکن الگنده! راکب زانتیا. مطیع الامر. لا خواهر و لا مادر. متخصص الطبخ الغذاء لذیذ و النظافت المنزل و ماهر بالتعویضة الکهنة الطفل الصغیر. الخاصه: الزن ذلیلا آمین یا رب العالمین .......! |
|
+
یکشنبه 30 فروردین1388 تندیس الموت |
|
|
امان از دست اين مردا... خوشگل يا زشت تحصیل کرده یا بیسوادشون هيچ فرقي نميكنه همشون سر و ته يه كرباسن...
▪ مردان خوب، زشت هستند. ▪ مردان خوش قيافه، خوب نيستند. ▪ مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند. ▪ مردان خوب، خوش قيافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند. ▪ مرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي خوبند، پولدار نيستند. ▪ مـرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي پولدار و خوبند، تصور مي كنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستيم. ▪ مردان خوش قيافه و بي پول، بدنبال پول ما هستند. ▪ مردان خـوش قـيافه، كه آنچنان خوب نيستند و تا حدي به جنس مخالف علاقمندند، تصور نميكنند كه ما به اندازه كافي زيبا هستيم. ▪ مرداني كه تصور مي كـنـنـد مـا زيـبـا هستـيم، به جنس مخالف علاقمندند، تا حدي خوش قيافه و پولدار هستند، آدمهايي ترسو و بزدل ميباشند. ▪ مرداني كه تا حدي خوش قيافه هستند، تاحـدي خـوب هستند، مقداري پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتي هسـتند، و هرگز اولين قدم را برنمي دارند (براي آشنايي پيش قدم نمي شوند) ▪ مرداني كه هرگز قدم اول را برنمي دارند، زماني كه ما پيشقدم مي شـويم، اتوماتيك وار علاقه را در ما از بين ميبرند.
|
||
|
+
یکشنبه 16 فروردین1388 تندیس الموت |
|
|
وای که وقتی بارون و برف میاد من چقدر سرحال میشم
عشق تنها مرضي است که مريض از آن لذت مي برد افلاطون عشق خود يک عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است شکسپير میدونی اوج رفاقت کجاست؟ . . . . اینکه به یاد رفیقی باشی که به یادت نیست . . . . ببین من الان اوج رفاقتم ![]() گر بوسه می خواهیگر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو صد بوسه ی تر بخشمت، از بوسه بهتر بخشمت اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم جان ِ برون از تن منم، خامُوش بیا سوزان برو امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو بنگر که نور حق شدم، زیبایی ی مطلق شدم در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو. سیمین بهبهانی
|
|
+
شنبه 20 بهمن1386 تندیس الموت |
|
|
+
پنجشنبه 13 دی1386 تندیس الموت |
|
|
اگر اتومبیل شما فقط یک نفر جای خالی داشته باشد...و
شما در یک شب بسیار سرد و طوفانی در جاده ای خلوت رانندگی می کنید ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس به انتظار رسیدن اتوبوس این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه معجزه ای هستند. یکی از آنها پیرزن بیماری است که اگر هرچه زودتر کمکی به او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظی را بخواند. دومین نفر صمیمی ترین و قدیمی ترین دوست شماست که حتی یک بار شما را از مرگ نجات داده است و نفر سوم آقا پسر بسیار جذاب و زیبایی است که ... |
|
+
سه شنبه 11 دی1386 تندیس الموت |
|
|
بي من مکن عزم سفر اي يار بي همتاي من
بي شوق وصلت نيستم بي تو عزيزم کيستم?
با ياد تو مي زيستم اي مونس شبهاي من
اي کاش يارم ميشدي بيمار و زارم مي شدي
در شام تارم مي شدي روشنگر شبهاي من
|
از سن و سالم پرس و جو نکن
می دانم که شبی کودکانه خوابیدم و تنها خواب کودکی را دیدم. حالا چند سالم است نمی دانم، ولی می دانم آنقدر این جثه خسته است که دیگر تحمل درد و جفای این دنیای بی رحم را ندارد. نمی دانم چرا هنوز تحمل می کنم...؟؟؟ !!! همراه با بهار در اواخر دهه ی 50 در سرزمین زیبای الموت به دنیا قدم نهادم قدمی ناخواسته به جهانی پیر و مرموز ... مطالعه کتابهای علمی، رمان , شعر , تاریخ و سیاسی بیشترین دلخوشم بوده و هست و عاشق کامپیوتر و فن آوری و علم روز... خیال بافی کار شبانه ام است و در آینده قدم زدن ... خلاصه بی پرده می گویم حالم خوب است!... اما تو باور نکن... ×××××××××××××××× در زمانهای خیلی دور که مثل حالا کل کره خاکی فقط و فقط یک خدا داشت الموت برای خود و به تنهایی یه خدای دیگه هم داشت. زنده باد الموت و بچه های با حال الموت... ××××××××××××××× alamoot ( = آلموت = آله اموت، به معنی آشیان عقاب، یا عقاب آموز ) قله ای از کوه های طالقان بین قزوین و گیلان. درقدیم الموت به دو بخش بالا رودبار و خشکه رودبار تقسیم می شد اما در حال حاضر به بالا رودبار ، رودبار الموت و به خشکه رودبار، رودبار شهرستان می گویند. مرکز رودبار الموت، معلم کلایه و مرکز رودبار شهرستان، رازمیان است. رودبار و الموت از شمال به اشکور، از غرب به رودبار زیتون، از شرق به طالقان و از جنوب به قزوین محدود می شود. رودبار الموت در میان رشته کوه های البرز واقع شده و بخشی از قزوین به شمار می رود. |
| آرشیو موضوعی |
|
الموت سرزمین من علمی و آموزشی اجتماعی عشقولانه از هر دری سخنی هنری و سینمایی طنز و جوک و اس ام اس آموزش کامپیوتر و اینترنت خبرهای گوناگون ایران شناسی مقالات و تحقیقات عکسها و تصاویر |
|
RSS
|