![]() |
![]() |
|
| حوادث انسانهای بزرگ را متعالی و آدمهای کوچک را متلاشی میکند... |
|
گفتم به چه عشقی تو، دل بستی به این تنها؟ ادامه مطلب |
|
+
جمعه 20 شهریور1388 تندیس الموت |
|
|
نمی دانم گفته هایم از حقارت بندگی ام برمی خیزد، به اوج افلاک می رسد ، یا بر نیامده از نفس ، در نزدیکی وجود خاکی ام در مشتی عدم فرو می ریزد... مست مستم لیک مستی دیگرم
این شعر تکراریست و بنا به درخواست عزیزی دوباره در این پست آنرا گذاشتم تو چیستی؟ نمیدانم تو چیستی؟ تو آن مرد مهربان که می شناختم نیستی من گم شدم در هجوم این هستی و نیستی اما تو به یادم نیستی نمی دانم در این شب های بین مرگ و زندگی به چه چیز می اندیشم؟ شاید به سایه ات شاید به خیالت و شاید به روز های خاطره ات اما می دانم که دگر به با تو بودن فکر نمیکنم برای روز های خوشی که با تو داشتم خدا را شکر نمیکنم ای کاش با تمام وجود باورت نمیکردم آرزوهایی رنگ باخته... تفکر پوچ از یک عشق همه و همه در کنج خاطرم غرق شده اند دیگه اون دخترک شاد نخواهم بود دیگه غرق حس نخواهم بود... زمانه عوض شده... گوی زمانه عوض شده به جای لیلی مجنون ناز می کند هر شب خدا را صدا میزنم اما از من یاد نمیکند خدایا هر شب تو را یاد میکنم شبی هم جوابم ده از این شهر پر آشوب غم نجاتم ده از این عشق بی فرجام عشق این زندگی در عین سادگی از قلب مردمی که پر شده ز تیرگی نجاتم ده نجاتم ده مرا به شهری بر که در آن مجنون به عهد خود وفا دارد به یاد لیلی گاهی هست... نه این که قلبی پر از جور و جفا دارد... ... ... ... این شعر ادامه دارد اما می دانم فایده ندارد بیخیال اینا! بالایی رو بچسب... بقول معروف دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوقه ی من بالائیست... ادامه مطلب |
|
+
سه شنبه 3 شهریور1388 تندیس الموت |
|
|
من چیستم؟ لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
سرزنش نيست بر آن دشمن اگر خوارم كرد چه امید بندم در این زندگانی که در نا امیدی سر آمد جوانی سرآمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایی از این زندگانی تنها داروئی که 2 خاصیت داره چشم های قشنگ توست خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است پیدا نکنم همدل .دلها همه از سنگ است گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست. گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است!
عمر من غارت شد ، و غارتگر من دور شد ، من صبوری کردم و غارتگرم مغرور شد ...
خاک شد هرکه بر این خاک زیست ٬ خاک چه داند که در این خاک کیست |
|
+
یکشنبه 30 فروردین1388 تندیس الموت |
|
|
نمیدانم تو چیستی؟ تو آن مرد مهربان که می شناختم نیستی من گم شدم در هجوم این هستی و نیستی اما تو به یادم نیستی نمی دانم در این شب های بین مرگ و زندگی به چه چیز می اندیشم؟ شاید به سایه ات شاید به خیالت و شاید به روز های خاطره ات اما می دانم که دگر به با تو بودن فکر نمیکنم برای روز های خوشی که با تو داشتم خدا را شکر نمیکنم ای کاش با تمام وجود باورت نمیکردم آرزوهایی رنگ باخته... تفکر پوچ از یک عشق همه و همه در کنج خاطرم غرق شده اند دیگه اون دخترک شاد نخواهم بود دیگه غرق حس نخواهم بود... زمانه عوض شده... گوی زمانه عوض شده به جای لیلی مجنون ناز می کند هر شب خدا را صدا میزنم اما از من یاد نمیکند خدایا هر شب تو را یاد میکنم شبی هم جوابم ده از این شهر پر آشوب غم نجاتم ده از این عشق بی فرجام عشق این زندگی در عین سادگی از قلب مردمی که پر شده ز تیرگی نجاتم ده نجاتم ده مرا به شهری بر که در آن مجنون به عهد خود وفا دارد به یاد لیلی گاهی هست... نه این که قلبی پر از جور و جفا دارد... ... ... ... ... |
|
+
یکشنبه 11 اسفند1387 تندیس الموت |
|
|
روزگاریست
|
|
+
سه شنبه 24 دی1387 تندیس الموت |
|
|
یکی در آرزوی دیدن توست،یکی در حسرت بوسیدن توست،ولی من ساده بی ادعایم، تمام هستی ام خندیدن توست ...
گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را |
|
+
شنبه 18 آبان1387 تندیس الموت |
|
|
کدامين چشم عاشق خواهـــد آمد کدام عاشق پس از من خواهد آمد چه کــــس بي مهريت را تاب دارد ؟ تمام حرف هايم بغـــــــض هستنـــد نميدانم شنيدي هستـــــــــــي من ، شنيدي گم شدم در بي کسـي ها ، اگر تو خواستـــــــــــي روزي ببينــــــي بدان روزي ، شبي ، کم خواهــي آورد |
|
+
پنجشنبه 16 آبان1387 تندیس الموت |
|
|
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند...دنیا آسمان را دریاب!!! شرمنده ام حتی دیگه پیش خدا خـــدایا : هر روز صبح چشم که باز می کنم با خودم می گویم امروز از دلم بیرونت می کنم، اما آنچنان نامت را آنجا هک کرده ای که پاک شدنی نیست مدتهاست که وقتی به یادت می افتم در آب یادت وضو می گیرم و نماز حضور برایت می خوانم آن قدر که برای من مقدسی... آه من دیوانه ام دیوانه ام جز تو از خلق جهان بیگانه ام " دوســـــــــتــــــــــــــــــت دارم " تو می خواهی مرا باز می ترسم نمی دانم چرا؟
|
|
+
پنجشنبه 18 مهر1387 تندیس الموت |
|
|
از او که رفته نبايد رنجشي به دل گرفت آنکه دوستش داريم همه گونه حقي بر ما دارد حتي حق آنکه ديگر دوستمان نداشته باشد نمي توان از او رنجشي به دل گرفت بلکه بايد تنها از خود رنجيد که چرا بايد آنقدر شايسته ي محبت نباشيم که دوست ما را ترک کند ... و اين خود دردي کشنده است ... دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل درون سينه ام آري تو آن موج هراساني هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي داني... شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟ چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟ خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني !!! و چه سخته آدم دوباره به ديواري تکيه بده که 1بار آوارش روش ريخته... |
|
+
پنجشنبه 4 مهر1387 تندیس الموت |
|
|
بنگر چگونه دست تکان میدهم گویی مرا برای وداع آفریدهاند ...
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن... کاش آن آینه ای بودم من
که به هر صبح ترا می دیدم می کشیدم همه اندام تو را در آغوش سرو اندام تو با آن همه پیچ آن همه تاب آنگه از باغ تنت می چیدم گل صد بو سه ی ناب (((تقدیم به آرزوی محال))) استاد حمید مصدق
دلم بدجور گرفته... خیلی سخته لبخند زدن وقتی نمیخوای شاد باشی... وقتی میخوای به کسایی که خودشون رو دوستت مي دونن بگی که حالت بده تا شاید با حرفاشون کمی آرومت کنن... اما نمی تونی... چون می دونی که فایده ای نداره...چون می دونی که حرفایی که میزنن هیچ تاثیری روت نداره و تو فقط آخرش مجبوری بگی ممنون..... خیلی سخته احساس رسیدن به نقطه ی صفر ... |
|
+
پنجشنبه 31 مرداد1387 تندیس الموت |
|
|
بازي روزگار را نمي فهمم من تو را دوست دارم وتو ديگري را و ديگري مرا ... و همه ما تنهاييم... (دكتر شريعتي) |
|
+
جمعه 31 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
ای رفته زدل رفته زبر رفته زخاطر بر من منگر تاب نگاه تو ندارم بر من منگر زآنکه به جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم ای رفته زدل راست بگو بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم او مرده و من سایه اویم من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است او در دل سودا زده از عشق شرری داشت او در همه جا با همه کس در همه احوال سودای تو را ای بت بی مهر به سر داشت من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است در دیده ی او آن همه گفتار نهان بود وآن عشق غم آلوددر آن نرگس شبرنگ مرموزتر از تیرگی شامگهان بود من او نیم آری لب من این لب بیرنگ دیریست که با خنده ایی از عشق تو نشکفت اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت بر من منگر تاب نگاه تو ندارم آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد او در تن من بود و ندانم که به ناگه چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد؟ من گور ویم گور ویم بر تن گرمش افسردگی و سردی کافور نهادم او مرده و در سینه من این دل بی مهر سنگیست که من بر سر آن گور نهادم....
دستم بوي گل مي داد |
|
+
پنجشنبه 23 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
میـــــــدانم این روزهـــا پر از دلتنـــــگی منی!
خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام
و تنـــها امیـــد دســـت های تنـــهای مـــــــــن ،نفســهای گـــرم تـــوست
که مــــرا گرم میکند
و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و مــن هـــــم
وصــال را تصـــور کنم...
اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم
و چـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی
گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر کـــنم
و منتــظرم
تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم و دســـتان زخمی از تنــهاییت را
با بوســه هایم مـــداوا کنــــم.
بـــاور کــــنی یا نه دیـــگر چه فرق میــــکند؟
مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم و تو را بــــه
بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم
میــــــدانم تا تو هستـــی سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود و من کنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهمیشه ستـــاره ها را
بیــــــــــــــــــدار خواهــــــــم کرد... |
|
+
جمعه 13 اردیبهشت1387 تندیس الموت |
|
|
به ساعت من تو تمام قرار ها را نیامده ای... کدام نصف النهار را از قلم انداخته ام؟ قرار روزهای بی قراریم! کجای آسمان ببینمت؟ من از جستجوی زمین خسته ام...
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا نامه نمی خوانی یا راه نمی دانی
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
دل آواره من این همه آواره مگرد
خانه دوست همین جاست اگر بگذارند
![]() من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند
![]() ![]() ![]() ![]() چقدر فاصله اینجاست بین آدم ها |
|
+
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 تندیس الموت |
|
|
|||||||
|
+
دوشنبه 2 اردیبهشت1387 تندیس الموت |
|
|
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست |
از سن و سالم پرس و جو نکن
می دانم که شبی کودکانه خوابیدم و تنها خواب کودکی را دیدم. حالا چند سالم است نمی دانم، ولی می دانم آنقدر این جثه خسته است که دیگر تحمل درد و جفای این دنیای بی رحم را ندارد. نمی دانم چرا هنوز تحمل می کنم...؟؟؟ !!! همراه با بهار در اواخر دهه ی 50 در سرزمین زیبای الموت به دنیا قدم نهادم قدمی ناخواسته به جهانی پیر و مرموز ... مطالعه کتابهای علمی، رمان , شعر , تاریخ و سیاسی بیشترین دلخوشم بوده و هست و عاشق کامپیوتر و فن آوری و علم روز... خیال بافی کار شبانه ام است و در آینده قدم زدن ... خلاصه بی پرده می گویم حالم خوب است!... اما تو باور نکن... ×××××××××××××××× در زمانهای خیلی دور که مثل حالا کل کره خاکی فقط و فقط یک خدا داشت الموت برای خود و به تنهایی یه خدای دیگه هم داشت. زنده باد الموت و بچه های با حال الموت... ××××××××××××××× alamoot ( = آلموت = آله اموت، به معنی آشیان عقاب، یا عقاب آموز ) قله ای از کوه های طالقان بین قزوین و گیلان. درقدیم الموت به دو بخش بالا رودبار و خشکه رودبار تقسیم می شد اما در حال حاضر به بالا رودبار ، رودبار الموت و به خشکه رودبار، رودبار شهرستان می گویند. مرکز رودبار الموت، معلم کلایه و مرکز رودبار شهرستان، رازمیان است. رودبار و الموت از شمال به اشکور، از غرب به رودبار زیتون، از شرق به طالقان و از جنوب به قزوین محدود می شود. رودبار الموت در میان رشته کوه های البرز واقع شده و بخشی از قزوین به شمار می رود. |
| آرشیو موضوعی |
|
الموت سرزمین من علمی و آموزشی اجتماعی عشقولانه از هر دری سخنی هنری و سینمایی طنز و جوک و اس ام اس آموزش کامپیوتر و اینترنت خبرهای گوناگون ایران شناسی مقالات و تحقیقات عکسها و تصاویر |
|
RSS
|