تبليغاتX
یک وجب خاک الموت
حوادث انسانهای بزرگ را متعالی و آدمهای کوچک را متلاشی میکند...


من از سلاله ی غمم، چگونه با منی تو ای نوید شادی و امید؟
من آن سقوط شبنمم، با بام خاک انزجار، چگونه با منی تو ای، همیشگی ترین بهار؟
منم سکوت پر غبار لحظه های قرن،چگونه با منی تو ای تمامی شعر و غزل؟
من گور بازارم، من چوبه ی دارم، چگونه با منی تو ای حیات خوب غم کشی؟
چگونه با منی؟
تو که صدای رود می دهی ...
چگونه با محبتت به من وجود می دهی؟
چرا به این سکوت تلخ، طعم سرود می دهی؟
چگونه با خار منی، گل اصیل اطلسی؟
چگونه پرمیدی به این، تنگ هوای قفسی؟
چگونه دست می کشی، به این تن ترک زده؟
چرا، چراغ می دمی، به این وجود یخ زده؟
چگونه ماه می شوی، در این سیاهی شبم؟
چگونه راه می روی، در این سکوت بی لبم؟
چگونه آشنا شوم، در این غریبی وجود؟
چگونه یکصدا شوم؟ صدام عمری خفته است
چگونه پا به پا شوم، شکسته پا و خسته جان؟
چگونه یک دلت شوم؟ یک دل پیر، یکی جوان
فدای مهربونی ات، چگونه با منی؟ بگو ...
چگونه سنگ این منو، به سینه می زنی؟ بگو ...
خوارم ...
خوارم، ببین در چشم خود، در آینه های روشنت،
خوارم و نابودم و دور، از هر دریچه دیدنت
فدای تو، فدای تو، من که به تو نمی رسم
تو خود قبیله ی منی، من اما بی همنفسم
به چه امید بی خودی، به پای من نشسته ای؟
از این دروغ، چه دیده ای؟ در به حقیقت بسته ای
من سایه ی هر ماتمم، من از خودم هم کمترم!
تو نور هر طراوتی، همیشه بی نهایتی
چگونه با منی؟ بگو، بگو همیشه ماندگار،
کی فصل پاییز می رسد به فصل سبز نوبهار!؟
چگونه با منی؟ بگو، بگو تمام عادتم،
می دونم عاشقی کمه! من خالی از لیاقتم
چگونه با منی؟ بگو، بگو فدای بودنت،
خوارم و نابودم و دور، از هر دریچه دیدنت...


گفتم به چه عشقی تو، دل بستی به این تنها؟
گفتا که منو داری، تا وقتی که هست دنیا
گفتم که تو دنیایی، باشی همه دنیا هست
گفتا همه دنیایم، با تو می شود زیبا
گفتم که تو زیبایی، من زشت و بد اندیشم
گفتا بهترین هستی، یارا تو به چشم ما... ادامه دارد


ادامه مطلب
+   جمعه 20 شهریور1388   تندیس الموت | 

نمی دانم گفته هایم از حقارت بندگی ام برمی خیزد، به اوج افلاک

می رسد ، یا بر نیامده از نفس ، در نزدیکی وجود خاکی ام در مشتی

عدم فرو می ریزد...

مست مستم لیک مستی دیگرم
امشب از هر شب به تو عاشق ترم
راست گویم یک رگم هشیار نیست
مستم اما جام و می در کار نیست
مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقی که عالم مست اوست
نیمشب ها سبر عالم کرده ام
رو به ارواح مکرم کرده ام
نغمه ی مرغ شبم پر میدهد
سیر دیگر حال دیگر می دهد
ساقی پیمانه رالبریز کرد
باده ی خود را شرار انگیز کرد
حالت مستی و مدهوشی خوشست
وز همه عالم فراموشی خوشست
مستی ما گر ندانی دور نیست
باده ی ما زاده ی انگور نیست
دختر رز پیش ما بی آبروست
باده ی ما فارغ از جام و سبوست
ای حریفان جام من جام منست
وندرین پیمانه پیمان منست
چیست پیمان ؟ نغمه ی قالوابلا
میزند هر لحظه در گوشم صلا
کای تو در پیمان من هشیار باش
خواب خرگوشی بنه بیدار باش
بند بگسل نغمه زن پر باز کن
این قفس را بشکن و پرواز کن
این ندا هر شب مرا مستی دهد
زندگانی بخشد و هستی دهد
هاتفی گوید مرا در بیت بیت
ای قلمزن مارمیت اذ رمیت
ما قلم را در کفت جان می دهیم
ما به شعرت نور عرفان می دهیم
گر تو را شوری بود از سوی ماست
طاق نه محراب تو ابروی ماست
ما به جامت شربت جان ریختیم
ما به شعرت شور عرفان ریختیم
روشنی ها از چراغ عشق ماست
بر کسی تابد که داغ عشق ماست
دوستان این نور مهتاب از کجاست ؟
در تن من جان بیتاب از کجاست ؟
در سکوت شب دلم پر میزند
دست یاری حلقه بر در می زند
شب بر آرم ناله در کوی سکوت
عالمی دارد هیاهوی سکوت
برگ ها در ذکر و گل ها در نماز
مرغ شب حق حق زنان گرم نیاز
بال بگشاید ز هم شهباز من
می رود تا بیکران پرواز من
از چراغ آسمان ها روشنم
پر فروغ از نور باران تنم
روشنان آسمانی در عبور
نور ونور ونور ونورو نور و نور
می رسم آنجا که غیر از یار نیست
وز تجلی قدرت دیدار نیست
بهر دیدن چشم دیگر بایدت
دیده یی زین دیده بهتر بایدت
چشم سر بیننده ی دلدار نیست
عشق را با جان حیوان کار نیست
چشم ظاهر در بهائم نیز هست
کوششی کن چشم دل آور به دست
باغبان را در گلاب و گل ببین
ذکر او در نغمه ی بلبل ببین
عشق او در واژه ها جان می دمد
در کلامم نور عرفتان میدمد
طبع خاموشم سخن پرداز از اوست
بال از او نیرو از او پرواز از اوست
عقل ها ز اندیشه اش دیوانه است
شمع او را عالمی پروانه است
دیده ی خلقت همه حیران اوست
کاروان عقل سرگردان اوست
در حریم عزت حی ودود
آفتاب و ماه و هستی در سجود
یک تجلی عقل را مجنون کند
وای اگر از پرده سر بیرون کند
گه تجلی آتشم بر جان زند
جان من فریاد ده فرمان زند
آری آری می توان موسی شدن
با شفای روح خود عیسی شدن
روح میگوید اگر چه خاکی ام
من زمینی نیستم افلکی ام
راه هموارست رهرو نیستم
بی سبب در هر قدم می ایستم
هر زمان آن حالت دلخواه نیست
جان روشن گاه هست و گاه نیست
تشنه کامم لیک دریا در منست
گر شفا خواهم مسیحا در منست
باغ هست و ما به خاری دلخوشیم
نور هست و ما به نازی دلخوشیم
دعوت حق گویدم بشتاب سخت
تا بتازد بر سرت خورشید بخت
از نفخت فیه من روحی نگر
تا کجا پر میشکد روح بشر
گر شوی موسی عصا در دست تست
خود مسیحا شو شفا در دست تست
طور سینا سینه ی پاک شماست
مستی هر باده از تاک شماست
از شجر آواز ها را بشنوی
زنده شو تا رازها را بشنوی
وادی ایمن درون جان تست
کشتن فرعون در فرمان تست
پاک شو پر نور شو موسی تویی
جان خود را زنده کن عیسی تویی
غرق کن فرعون نفس خویش را
محو کن فکر خظا اندیش را
ساقیا آن می که جان سوزد کجاست ؟
نور حق را در دل افروزد کجاست ؟
مایه ی آرام جان خسته کو ؟
از شرابی مستی پیوسته کو ؟
بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش
عاشق بزم توام  راهم بده
عقل روشن جان آگاهم بده...

 


این شعر تکراریست و بنا به درخواست عزیزی دوباره در این پست آنرا گذاشتم

تو چیستی؟

نمیدانم تو چیستی؟ تو آن مرد مهربان که می شناختم نیستی

من گم شدم در هجوم این هستی و نیستی

اما تو به یادم نیستی

نمی دانم در این شب های بین مرگ و زندگی

به چه چیز می اندیشم؟

شاید به سایه ات شاید به خیالت و شاید به روز های خاطره ات

اما می دانم که دگر به با تو بودن فکر نمیکنم

برای روز های خوشی که با تو داشتم خدا را شکر نمیکنم

ای کاش با تمام وجود باورت نمیکردم

آرزوهایی رنگ باخته...

تفکر پوچ از یک عشق

همه و همه در کنج خاطرم غرق شده اند

دیگه اون دخترک شاد نخواهم بود

دیگه غرق حس نخواهم بود...

زمانه عوض شده...

گوی زمانه عوض شده به جای لیلی مجنون ناز می کند

هر شب خدا را صدا میزنم اما از من یاد نمیکند

خدایا هر شب تو را یاد میکنم شبی هم جوابم ده

از این شهر پر آشوب غم نجاتم ده

از این عشق بی فرجام

عشق این زندگی در عین سادگی

از قلب مردمی که پر شده ز تیرگی

نجاتم ده نجاتم ده

مرا به شهری بر که در آن مجنون به عهد خود وفا دارد

به یاد لیلی گاهی هست...

نه این که قلبی پر از جور و جفا دارد...

 ... ... ... 

این شعر ادامه دارد اما می دانم فایده ندارد بیخیال اینا! بالایی رو بچسب... بقول معروف دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوقه ی من بالائیست...


ادامه مطلب
+   سه شنبه 3 شهریور1388   تندیس الموت | 

 من چیستم؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب

که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

 

سرزنش نيست بر آن دشمن اگر خوارم كرد

آخر اين دوست چرا از همه بيزارم كرد؟!

هر كه چشمان مرا ديد دلش را بخشيد

او مرا ديد و سپس ميل به آزارم كرد

بر لبان همه عالم شده نامم جاري

جز لب دوست كه هر ثانيه انكارم كرد

گفتمش رسم وفا نيست كه بی دوست روی

خنده اي كرد و سپس توبه ز ديدارم كرد!

وقتي از هجر رخش خسته و بيمار شدم

نه مرا ديد و نه پرسيد ونه تيمارم كرد

بوده ام گنج عيان كنج نهانخانه ي جان

او مرا يافت ولي كنج دگر چالم كرد

در ميان همه آمال ِ من او پيدا بود

او نظر دوخت و از جمله ي اسرارم كرد

همه پرسند كه اين سوز ِِ نهان تو ز چيست

دشمن ِ دوست ندانند چه در كارم كرد!

چه امید بندم در این زندگانی

که در نا امیدی سر آمد جوانی

سرآمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی


تنها داروئی که 2 خاصیت داره چشم های قشنگ توست
 
 که هم آرومم میکنه هم داغون !


خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است پیدا نکنم همدل .دلها همه از سنگ است گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست. گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است!


عمر من غارت شد ، و غارتگر من دور شد ، من صبوری کردم و غارتگرم مغرور شد ...


خاک شد هرکه بر این خاک زیست ٬ خاک چه داند که در این خاک کیست
 
 سرانجام که باید در خاک رفت ٬ خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت !

+   یکشنبه 30 فروردین1388   تندیس الموت | 

نمیدانم تو چیستی؟ تو آن مرد مهربان که می شناختم نیستی

من گم شدم در هجوم این هستی و نیستی

اما تو به یادم نیستی

نمی دانم در این شب های بین مرگ و زندگی

به چه چیز می اندیشم؟

شاید به سایه ات شاید به خیالت و شاید به روز های خاطره ات

اما می دانم که دگر به با تو بودن فکر نمیکنم

برای روز های خوشی که با تو داشتم خدا را شکر نمیکنم

ای کاش با تمام وجود باورت نمیکردم

آرزوهایی رنگ باخته...

تفکر پوچ از یک عشق

همه و همه در کنج خاطرم غرق شده اند

دیگه اون دخترک شاد نخواهم بود

دیگه غرق حس نخواهم بود...

زمانه عوض شده...

گوی زمانه عوض شده به جای لیلی مجنون ناز می کند

هر شب خدا را صدا میزنم اما از من یاد نمیکند

خدایا هر شب تو را یاد میکنم شبی هم جوابم ده

از این شهر پر آشوب غم نجاتم ده

از این عشق بی فرجام

عشق این زندگی در عین سادگی

از قلب مردمی که پر شده ز تیرگی

نجاتم ده نجاتم ده

مرا به شهری بر که در آن مجنون به عهد خود وفا دارد

به یاد لیلی گاهی هست...

نه این که قلبی پر از جور و جفا دارد...

 ... ... ... ...

+   یکشنبه 11 اسفند1387   تندیس الموت | 

روزگاریست
همه عرض بدن میخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظرمی سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

+   سه شنبه 24 دی1387   تندیس الموت | 
یکی در آرزوی دیدن توست،یکی در حسرت بوسیدن توست،ولی من ساده بی ادعایم، تمام هستی ام خندیدن توست ...

گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را
از کوچه‌هاي زندگي گرفتم
و به آغوش مردي سپردم که ماندني نبود
هر چند آغاز راه را دشوار ديدم
اما دل سپردم و رها شدم
در قلبي که تنها زمزمه‌اش نتوانستن بود
دلم به حال دلتنگيهايش سوخت
شکسته‌هاي دلش را بند زدم
و نگاهش کردم
آري گناه من شايد
دل باختن به آن نگاه بود
و قدم زدن با مردي که
عشق را شايسته‌ي تلاش و خواستن نمي‌دانست
تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...

+   شنبه 18 آبان1387   تندیس الموت | 

 

کدامين چشم عاشق خواهـــد آمد
بــــراي غصــــــــــه هاي تو ببـــارد ؟
و دستــــي که بروي زخم قلبـــــــت
به رسم عاشقـــي ، مرهـــم گذارد

کدام عاشق پس از من خواهد آمد
که در آغــــــــــــــــوش او آرام گيري
برايش دردهايت را نگــــــــــــــــويـي
و او از چشمــــــــــــهاي تو بخوانـــد

چه کــــس بي مهريت را تاب دارد ؟
چه کس دارد توان زخـــــم خوردن ؟
کداميـــن دل تمام زخـــــــــــم ها را
به پاي امتحـــــــــــــانش مي گذارد

تمام حرف هايم بغـــــــض هستنـــد
نمـــــــــي دانم ببــــــــارم يا نبــــارم
دلم سنگــــــــــــــين ابر غصه توست
ولي اينبـــــــــــــــــــار دل نايي ندارد

نميدانم شنيدي هستـــــــــــي من ،
هر آنچه داشتـــــــــــم از دست رفته
و يا اينکه دل آواره هــــــــــــــــر شب
به يادت سر به صحرا ميگــــــــــــذارد

شنيدي گم شدم در بي کسـي ها ،
کسي حتي خبر از من نـــــــــــدارد ؟
هميشه سهم يک عاشق همين است
بســـــــــــــــازد با غم و تنهـــــــــا بماند

اگر تو خواستـــــــــــي روزي ببينــــــي
چه مانده از دلـــــــــم بعد از وداعــــت
بپـــرس از باد سرگردان ، گمانــــــــــم
نشــــــــــانم را فقــــــــط آن بـــاد دارد

بدان روزي ، شبي ، کم خواهــي آورد
دلم را در کنـــــــــــــــارت نازنينــــــــــم
و آنگاه است قلبــــــــــــت تا بيايـــــــم
تمام لحظه ها را مي شــــــــــــــــمارد...!

+   پنجشنبه 16 آبان1387   تندیس الموت | 

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند...دنیا آسمان را دریاب!!!

شرمنده ام حتی دیگه پیش خدا امروز مثل همه پنجشنبه زیارت عاشورا می خواندم و تو در خیالم بودی... یک لحظه دلم برای خودم سوخت و اشکم جاری شد می خواستم سخن خدا را با دلم بخوانم نه با زبانم!!! اما انگار سینه ام جز یاد تو جایی نداشت...فقط دعا می کنم همانطور که احساس می کنم فکر کنم، دعا می کنم همانطور که فکر می کنم بنویسم، و دعا می کنم همانطور که می نویسم تو بفهمی...

خـــدایا :

میخواهم برایم بگویی چرا خوابِ شبهای دلتنگیم تعبیر نمی شود؟

چرا هفت فصل عاشقی بهار ندارد ؟

چرا دیگر استجابت دعاهایم تمام شده ؟

میخواهم بدانم ! زمانه که مرا به بازی گرفته به بهشت میرود یا جهنم ؟

هر روز صبح چشم که باز می کنم با خودم می گویم امروز از دلم بیرونت می کنم، اما آنچنان نامت را آنجا  هک کرده ای که پاک شدنی نیست مدتهاست که وقتی به یادت می افتم در آب یادت وضو می گیرم و نماز حضور برایت می خوانم آن قدر که برای من مقدسی...

آه من دیوانه ام دیوانه ام

جز تو از خلق جهان بیگانه ام

" دوســـــــــتــــــــــــــــــت دارم "

تو می خواهی مرا باز می ترسم نمی دانم چرا؟

          

+   پنجشنبه 18 مهر1387   تندیس الموت | 

از او که رفته نبايد رنجشي به دل گرفت آنکه دوستش داريم همه گونه حقي بر ما دارد حتي حق آنکه ديگر دوستمان نداشته باشد نمي توان از او رنجشي به دل گرفت بلکه بايد تنها از خود رنجيد که چرا بايد آنقدر شايسته ي محبت نباشيم که دوست ما را ترک کند ... و اين خود دردي کشنده است ...

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني

صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني

شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين

ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني

ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم

چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني

 تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند

به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني

دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل

درون سينه ام آري تو آن موج هراساني

هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن

چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي داني...

شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟ چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟ خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني !!!

و چه سخته آدم دوباره به ديواري تکيه بده که 1بار آوارش روش ريخته...

+   پنجشنبه 4 مهر1387   تندیس الموت | 

بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند ... بای بایبای بایبای بای

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن...

کاش آن آینه ای بودم من

که به هر صبح ترا می دیدم

می کشیدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آن همه پیچ

آن همه تاب

آنگه از باغ تنت می چیدم

گل صد بو سه ی ناب

(((تقدیم به آرزوی محال)))    

                       استاد حمید مصدق

         دلم بدجور گرفته... خیلی سخته لبخند زدن وقتی نمیخوای شاد باشی... 

وقتی میخوای به کسایی که خودشون رو دوستت مي دونن بگی که

 حالت بده تا شاید با حرفاشون کمی آرومت کنن... اما نمی تونی...

 چون می دونی که فایده ای نداره...چون می دونی که حرفایی که

میزنن هیچ تاثیری روت نداره و تو فقط آخرش مجبوری بگی ممنون.....

خیلی سخته احساس رسیدن به نقطه ی صفر ...

+   پنجشنبه 31 مرداد1387   تندیس الموت | 

چرا اگه دنيا بر خلاف انتظارات و تصورات ما بگرده ... ميخوايم نگرده؟

چرا انتظار داريم که همه طبق برداشت ها و تخيلات و انتظارات ما باشن يا اقلا رفتار کنن ... فارغ از شخصيت خودشون؟

چرا سعی ميکنيم در مورد ديگران قضاوت کنيم ، بدون اينکه خودمونو جای اونا بزاريم ... يا اقلا شرايطشونو درک کنيم؟

و ...

چرا به خودمون حق ميديم که هر طور که دوست داريم و فکر ميکنيم درسته با نزديکانمون رفتار کنيم ... ولی تحمل همچين رفتاری رو از اونا نداريم؟

چرا ... آيا؟

اينا رو که با خودم بودم با شما کاری نداشتم ...

 

بازي روزگار را نمي فهمم

من تو را دوست دارم

وتو ديگري را

و ديگري مرا

...

و همه ما تنهاييم...

(دكتر شريعتي)

+   جمعه 31 خرداد1387   تندیس الموت | 

ای رفته زدل رفته زبر رفته زخاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زآنکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته زدل  راست بگو بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودا زده از عشق شرری داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار نهان بود

وآن عشق غم آلوددر آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم آری لب من این لب بیرنگ

دیریست که با خنده ایی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد؟

من گور ویم گور ویم بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه من این دل بی مهر

سنگیست که من بر سر آن گور نهادم....

                                                        

دستم بوي گل مي داد مرا به جرم چيدن گل گرفتند و محكوم كردند... ولي هيچكس فكر نكرد شايد من گلي كاشته باشم!

+   پنجشنبه 23 خرداد1387   تندیس الموت | 
میـــــــدانم این روزهـــا پر از دلتنـــــگی منی!
خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام
 و تنـــها امیـــد دســـت های تنـــهای مـــــــــن ،نفســهای گـــرم تـــوست
 که مــــرا گرم میکند
 و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و مــن هـــــم
وصــال را تصـــور کنم...
 اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم
و چـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی
 گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر کـــنم
 و منتــظرم
تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم و دســـتان زخمی از تنــهاییت را
 با بوســه هایم مـــداوا کنــــم.
 بـــاور کــــنی یا  نه دیـــگر چه فرق میــــکند؟
 مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم و تو را بــــه
 بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم

میــــــدانم تا تو هستـــی سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود
 و من کنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهمیشه ستـــاره ها را
 بیــــــــــــــــــدار خواهــــــــم کرد...
+   جمعه 13 اردیبهشت1387   تندیس الموت | 

 

به ساعت من تو تمام قرار ها را نیامده ای...

کدام نصف النهار را از قلم انداخته ام؟

قرار روزهای بی قراریم!

کجای آسمان ببینمت؟ من از جستجوی زمین خسته ام...

 

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم  یا نامه نمی خوانی یا راه نمی دانی

 

 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
   
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
 
دل آواره من این همه آواره مگرد
  
 خانه دوست همین جاست اگر بگذارند        
Beating Heart
 
من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم
             
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
 
غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم
                
دل من مال شماهاست اگر بگذارند

چقدر فاصله اینجاست بین آدم ها
چقدر عاطفه تنهاســت بین آدم ها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدم ها

کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدم ها

و از صدای شکستن کسی نمی شکند
چقدر سردی و غوغاست بین آدم ها

ز مهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست بین آدم ها

غریب گشتن احساس درد سنگینی ست
و زندگی چه غم افزاست بین آدم ها

مگر که کلبه دل ها چقدر جا دارد؟
چقدر راز و معماست بین آدم ها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدم ها

و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز و مهر و تمناست بین آدم ها

بهار کردن دل ها چه کار دشواریست
و عمر شوق چه کوتاست بین آدم ها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدم ها

 

+   پنجشنبه 12 اردیبهشت1387   تندیس الموت | 
 

پايان من

 
 

به ياد من باش ***************** فراموشم نكن

 

رفتم، مرا ببخش و مگو وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بی اميد

در وادی گناه و جنونم كشانده بود

رفتم، كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم

در لابه لای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان

فارغ شوم زكشمكش و جنگ زندگی....

هرگاه بنده ای مرا بخواند چنان به سخن او گوش میسپارم
که گویی بنده ای جز او ندارم
اما شگفتا بنده ام همه را چنان می خواند
که گویی همه خدای اویند جز من

 

 

+   دوشنبه 2 اردیبهشت1387   تندیس الموت | 
 
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

از سن و سالم پرس و جو نکن
می دانم که شبی کودکانه خوابیدم و تنها خواب کودکی را دیدم.
حالا چند سالم است نمی دانم، ولی می دانم آنقدر این جثه خسته است که دیگر تحمل درد و جفای این دنیای بی رحم را ندارد.
نمی دانم چرا هنوز تحمل می کنم...؟؟؟ !!!
همراه با بهار در اواخر دهه ی 50 در سرزمین زیبای الموت به دنیا قدم نهادم
قدمی ناخواسته به جهانی پیر و مرموز ...
مطالعه کتابهای علمی، رمان , شعر , تاریخ و سیاسی بیشترین دلخوشم بوده و هست و عاشق کامپیوتر و فن آوری و علم روز...
خیال بافی کار شبانه ام است و در آینده قدم زدن ...
خلاصه بی پرده می گویم حالم خوب است!... اما تو باور نکن...

××××××××××××××××
در زمانهای خیلی دور که مثل حالا کل کره خاکی فقط و فقط یک خدا داشت
الموت برای خود و به تنهایی یه خدای دیگه هم داشت.
زنده باد الموت و بچه های با حال الموت...
×××××××××××××××

alamoot ( = آلموت = آله اموت، به معنی آشیان عقاب، یا عقاب آموز ) قله ای از کوه های طالقان بین قزوین و گیلان.
درقدیم الموت به دو بخش بالا رودبار و خشکه رودبار تقسیم می شد اما در حال حاضر به بالا رودبار ، رودبار الموت و به خشکه رودبار، رودبار شهرستان می گویند. مرکز رودبار الموت، معلم کلایه و مرکز رودبار شهرستان، رازمیان است.
رودبار و الموت از شمال به اشکور، از غرب به رودبار زیتون، از شرق به طالقان و از جنوب به قزوین محدود می شود. رودبار الموت در میان رشته کوه های البرز واقع شده و بخشی از قزوین به شمار می رود.


وبگردیهای روزانه
انجمن مهندسین حرفه ای ایران
صنایع و معادن تهران فرمانیه
صنایع و معادن تهران ویلا
دانشگاه شهيد بهشتي
وزارت علوم,تحقیقات و فن آوری
باشگاه پژوهشگران دانشجو
موسسه آموزش عالی هلال ایران
مرجع مقالات فارسی
انجمن هاي نرم افزاري
سازمان سنجش
هواشناسی کشور
دانشگاه جامع علمي کاربردي
ویکی‌پدیا
آرشیو پیوندهای روزانه
صندوقچه قدیمی
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
الموت سرزمین من
علمی و آموزشی
اجتماعی
عشقولانه
از هر دری سخنی
هنری و سینمایی
طنز و جوک و اس ام اس
آموزش کامپیوتر و اینترنت
خبرهای گوناگون
ایران شناسی
مقالات و تحقیقات
عکسها و تصاویر
وبگردیهای دوستانه
شبهای المـــوت
پایگاه میراث فرهنگی الموت
انواع سایتــــها
تیه کال
دکتر حسام فـــــــــیروزی
طالقــــــــان
دیلمان
علم ارتباطات
نینا جان
معلومات
دنیـــا
کوشـــــک
قروين
اوانک نگین پنهان الموت
قیصر امین پور
آموزش و پرورش رودبارالموت
دانشگاه ديكين
ریاضی دروازه علوم است
پاییــــــــــــــــز
گوگل
مازیار ناظمی
نجف زاده(خبرنگار)
فاصــــله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM