![]() |
![]() |
|
| حوادث انسانهای بزرگ را متعالی و آدمهای کوچک را متلاشی میکند... |
|
پيش از اينها فكر مي كردم خدا، خانه اي دارد ميان ابرها |
|
+
جمعه 20 شهریور1388 تندیس الموت |
|
|
این جوک هم تقدیم به لیلای عزیزم (مهدوی)
صرف فعل نشستن به گویش لری : مو بنیشم تونم بنیشی اونم بنیشه ما که بنیشیم شمام که بنیشید دیه جا نی اونا بنیشن ! زندگی ساختنی است ، نه گذراندنی ، بمان برای ساختن ، نساز برای ماندن گاهی نگاه کوتاه ، کار هزاران قلم را انجام میدهد اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال! بنگر چگونه می افتی !؟! مرد بزرگ بر خود سخت می گیرد و مرد کوچک بر دیگران دل به دریا بستن هنر نیست ، حرمت قطره را نگه داشتن هنر بزرگی است و در پایان به قول استاد دانشگامون جناب بابایی ارجمند: آب فیشان و نان دیکین و خواب ورکم آرزوست |
|
+
شنبه 24 مرداد1388 تندیس الموت |
|
|
دیروز کسی حرف قشنگی می زد: می گفت همیشه در حق دیگران دعا کنید این دعاها در همه جا پراکنده شده و خیلی از مشکلات حل می شه ! در واقع این موضوع رو به زبان عامیانه می گفت و این همون چیزیه که ما امروزه به اسم انرژی مثبت می شناسیم! پس دعا میکنم همیشه همه ی شما عزیزانی که این متن رو میخونین و حتی اونایی هم که نمی خونن شاد و پرانرژی و موفق باشید حتی... ... جنسيت مهم نيست ... عاشق روزي هستم که بتونم دوست ذهن و فکر آدمها بشم. بدون توجه به جنسشون... شبي غمگين،شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها كرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار كوچه ها كرد تمام هستي ام بود و ندانست كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد و او هرگز شكستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا كرد...
آخیش... زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست |
|
+
سه شنبه 6 مرداد1388 تندیس الموت |
|
|
نه ميتوانم بسرايم نه سروده اي مي يابم این روزها حوصله ام جـــــاری نـــیســت گویی در اوج تـنگــناســت خفـقــــان دارم برای خودم هم حسی نیســت راســــتی چه می خواهم؟ستاره ها بمرده اند،دگر کسی ستاره نیست دگر از این شب سیه ، امید بر شراره نیست ستاره ها فنا شدند که ره نشان ما دهند ولی چه سود فهم ما،به حد این اشاره نیست... |
|
+
یکشنبه 28 تیر1388 تندیس الموت |
|
|
اه اه اه مرده شور این امتحانای دانشگاه رو ببره شروع هم نمیشن تا هرچه زودتر بدیمو ازشرشون خلاص شیم...
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن |
|
+
چهارشنبه 17 تیر1388 تندیس الموت |
|
|
عوض گله نداره يه مرد خيلي خجالتي ميره توي يه كافه تريا. چند دقيقه كه ميشينه توجهش نسبت به يه دختر خوشگل كه كنار ميز بار نشسته بوده جلب ميشه مرد نيم ساعت با خودش كلنجار ميره و بالاخره تصميمشو ميگيره و ميره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش ميگه: ممم.... ميتونم كنار شما بشينم و يه گپي با همديگه بزنيم؟ يهو دختر داد ميزنه: چي؟! من هرگز امشب با تو نمي خوابم همهء مردم برميگردن و چپ چپ به مرد نگاه مي كنن مرد سرخ ميشه و سرشو ميندازه پايين و با شرمندگي ميره ميشينه سر جاش بعد از چند دقيقه دختر ميره كنار مرد ميشينه و با لبخند ميگه: من معذرت ميخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصيل روانپزشكي هستم و دارم روي عكس العمل مردم در شرايط خجالت آور تحقيق مي كنم يهو مرد داد ميزنه: چي؟! منظورت چيه كه 200 دلار براي يه شب مي گيري؟
مي دونيد چرا منشي ام رو اخراج كردم؟ صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود. تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما! خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه گي براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم. وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من. وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم. خواهش مي كنم در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز تولدت مبارك رو مي خوندند. ... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد !!! و تمام جمعيت مشغول...! |
|
+
یکشنبه 10 خرداد1388 تندیس الموت |
|
|
امان از دست اين مردا... خوشگل يا زشت تحصیل کرده یا بیسوادشون هيچ فرقي نميكنه همشون سر و ته يه كرباسن...
▪ مردان خوب، زشت هستند. ▪ مردان خوش قيافه، خوب نيستند. ▪ مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند. ▪ مردان خوب، خوش قيافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند. ▪ مرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي خوبند، پولدار نيستند. ▪ مـرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي پولدار و خوبند، تصور مي كنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستيم. ▪ مردان خوش قيافه و بي پول، بدنبال پول ما هستند. ▪ مردان خـوش قـيافه، كه آنچنان خوب نيستند و تا حدي به جنس مخالف علاقمندند، تصور نميكنند كه ما به اندازه كافي زيبا هستيم. ▪ مرداني كه تصور مي كـنـنـد مـا زيـبـا هستـيم، به جنس مخالف علاقمندند، تا حدي خوش قيافه و پولدار هستند، آدمهايي ترسو و بزدل ميباشند. ▪ مرداني كه تا حدي خوش قيافه هستند، تاحـدي خـوب هستند، مقداري پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتي هسـتند، و هرگز اولين قدم را برنمي دارند (براي آشنايي پيش قدم نمي شوند) ▪ مرداني كه هرگز قدم اول را برنمي دارند، زماني كه ما پيشقدم مي شـويم، اتوماتيك وار علاقه را در ما از بين ميبرند.
|
||
|
+
یکشنبه 16 فروردین1388 تندیس الموت |
|
|
چقدر خوب بود که همیشه این عکس رو جلوی چشمامون می گذاشتیم و فراموش نمی کردیم که یه روزی ما هم تو همین یه متر جا می خوابیم…
|
|
+
دوشنبه 11 آذر1387 تندیس الموت |
|
|
دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد داستان غم پنهاني من گوش کنيد وحشي بافقي
دلی دارم که دلداری ندارد |
|
+
چهارشنبه 15 آبان1387 تندیس الموت |
|
|
پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...
بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید...
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی
باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
التماس ذکر مقدس چشمانم و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...
و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ...
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
![]() بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد
بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...
هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
قدمهایي به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...
آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...
اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ...
![]() عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز
در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی است ....
در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم و از همیشه بیشتر دوست میداریم....
با مقدمه یا بی مقدمه تنها می گویم
پائیز را غنیمت شمارید تا هنوز نرفته است...
|
|
+
جمعه 5 مهر1387 تندیس الموت |
|
|
دیر زمانیست که دل مرده و |
|
+
سه شنبه 26 شهریور1387 تندیس الموت |
|
|
آهنگ اين وبلاگ تقديم اوني كه خودش خوب مي دونه كيه...!!! ...غريبه ي آشنا...
گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
شب تسلی بخش اندوه نگاهم بود و رفت چلچراغی در دل شام سیاهم بود و رفت کاروانی از غزل را پیش رویم می نهاد او تمام هستی من ـ تکیه گاهم بود و رفت باز در کار دلم وا مانده ام بی یاد عشق او همیشه چاره ساز اشتباهم بود و رفت رفت و دیدم پشت پایش آتشی بر دل نهاد او به وقت بی کسی تنها پناهم بود و رفت مانده ام با یک سکوت تلخ در راه جنون حاصل تشویش سال و سهم ماهم بود و رفت حال دیگر او که اشعار مرا می خواند نیست آشنای مهربان پایان راهم بود و رفت... با تشكر از ستاره عزيز |
|
+
سه شنبه 19 شهریور1387 تندیس الموت |
|
|
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز آخیش... بالاخره امروز اولین امتحان رو دادم... اولین و سخت ترین... چه پردرد شده ام باز هم دیگر روزها را نمی شناسم روزهایی که می آیند را می گویم هنوز با تازگی هایشان آشنا نشده ام یا شاید تازگی ندارد که بشناسم! می خندم ، می خوابم، غذا هم می خورم مثل هر انسان دیگری! اما مرده ام... به خدا دگر مرده ام... |
|
+
پنجشنبه 6 تیر1387 تندیس الموت |
|
|
به نامردمان مهر كردم بسي نچيدم گل مردمي از كسي
بسا كس كه از پا در افتاده بود سراسر توان را زكف داده بود
نه نيروش در تن، نه در مغز، راي دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي
چو كم كم به نيروي من پا گرفت مرا در گذرگاه، تنها گرفت
بحيلت گري خنجري از پشت زد بخونم ز نامردي انگشت زد
شكستند پشتم نمكخوار گان دو رويان بيشرم و پتيارگان
گره زد بكارم سر انگشتشان تبسم بلب، تيغ در مشتشان
ندارم هراسي ز نيروي مشت مرا ناجوانمردي خلق، كشت
محبت به نامرد، كردم بسي محبت نشايد به هر ناكسي
تهي دستي و بيكسي درد نيست كه دردي چو ديدار نامرد نيست...
|
|
+
دوشنبه 27 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
دوست عزیزمون آقای زندکریمخانی در وبلاگ پرمحتوا و زیباشون مطلب جالبی بنام نوشتند که ازتون می خوام حتما بخونینش... واقعا چه تشبیه قشنگی! دقیقاً جنسیت آدما نیز حکم همون فنجان رو داره نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى رو مشخص مي کنه و نه آن را تغيير مي ده امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم و این بسیار تاسف باره... |
|
+
سه شنبه 7 خرداد1387 تندیس الموت |
|
|
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست |
از سن و سالم پرس و جو نکن
می دانم که شبی کودکانه خوابیدم و تنها خواب کودکی را دیدم. حالا چند سالم است نمی دانم، ولی می دانم آنقدر این جثه خسته است که دیگر تحمل درد و جفای این دنیای بی رحم را ندارد. نمی دانم چرا هنوز تحمل می کنم...؟؟؟ !!! همراه با بهار در اواخر دهه ی 50 در سرزمین زیبای الموت به دنیا قدم نهادم قدمی ناخواسته به جهانی پیر و مرموز ... مطالعه کتابهای علمی، رمان , شعر , تاریخ و سیاسی بیشترین دلخوشم بوده و هست و عاشق کامپیوتر و فن آوری و علم روز... خیال بافی کار شبانه ام است و در آینده قدم زدن ... خلاصه بی پرده می گویم حالم خوب است!... اما تو باور نکن... ×××××××××××××××× در زمانهای خیلی دور که مثل حالا کل کره خاکی فقط و فقط یک خدا داشت الموت برای خود و به تنهایی یه خدای دیگه هم داشت. زنده باد الموت و بچه های با حال الموت... ××××××××××××××× alamoot ( = آلموت = آله اموت، به معنی آشیان عقاب، یا عقاب آموز ) قله ای از کوه های طالقان بین قزوین و گیلان. درقدیم الموت به دو بخش بالا رودبار و خشکه رودبار تقسیم می شد اما در حال حاضر به بالا رودبار ، رودبار الموت و به خشکه رودبار، رودبار شهرستان می گویند. مرکز رودبار الموت، معلم کلایه و مرکز رودبار شهرستان، رازمیان است. رودبار و الموت از شمال به اشکور، از غرب به رودبار زیتون، از شرق به طالقان و از جنوب به قزوین محدود می شود. رودبار الموت در میان رشته کوه های البرز واقع شده و بخشی از قزوین به شمار می رود. |
| آرشیو موضوعی |
|
الموت سرزمین من علمی و آموزشی اجتماعی عشقولانه از هر دری سخنی هنری و سینمایی طنز و جوک و اس ام اس آموزش کامپیوتر و اینترنت خبرهای گوناگون ایران شناسی مقالات و تحقیقات عکسها و تصاویر |
|
RSS
|