تبليغاتX
یک وجب خاک الموت
حوادث انسانهای بزرگ را متعالی و آدمهای کوچک را متلاشی میکند...
 

پيش از اينها فكر مي كردم خدا، خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها، خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور، بر سر تختي نشسته با غرور
ماه، برق كوچكي از تاج او، هر ستاره، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان، نقش روي دامن او، كهكشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش، سيل و طوفان، نعره ی توفنده اش
دكمه پيراهن او، آفتاب، برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
هيچ كس از ذات او آگاه نيست، هيچ كس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود، از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين، خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود، مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت، مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا، از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست، پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است، آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند، تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند، كج نهادي پا، لنگت مي كند
تا خطا كردي، عذابت مي كند، در ميان آتش، آبت مي كند
با همين قصه، دلم مشغول بود، خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم، در دهان شعله هاي سركشم
در دهان اژدهايي خشمگين، بر سرم باران گرز آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا، در طنين خنده ی خشم خدا
نيت من، در نماز و در دعا، ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود، مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه، مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله، سخت، مثل حل صدها مسأله
مثل تكليف رياضي سخت بود، مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا كه يك شب دست در دست پدر، راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا، خانه اي ديديم، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا كجاست؟، گفت: اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند، گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضوئي، دست و رويي تازه كرد، با دل خود، گفتگويي تازه كرد
گفتمش: پس آن خداي خشمگين، خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانه او بي رياست، فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است، مثل نوري در دل آئينه است
عادت او نيست خشم و دشمنی، نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشانيهاي اوست، حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين تر است، مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني مي دهد، قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست، قهر او هم نشان دوستي است
تازه فهميدم خدايم، اين خداست، اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر، از رگ گردن به من نزديكتر
آن خداي پيش از اين را باد برد، نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود، چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا، دوست باشم، دوست، پاك و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز كرد، سفره ی دل را برايش باز كرد
مي توان درباره گل حرف زد، صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت، با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد، مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند، با الفباي سكوت، آواز خواند
مي توان مثل علفها حرف زد، با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان درباره هر چيز گفت، مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا، پيش از اينها فكر مي كردم خدا...

+   جمعه 20 شهریور1388   تندیس الموت | 
این جوک هم تقدیم به لیلای عزیزم (مهدوی)

صرف فعل نشستن به گویش لری : مو بنیشم تونم بنیشی اونم بنیشه ما که بنیشیم شمام که بنیشید دیه جا نی اونا بنیشن !

 زندگی ساختنی است ، نه گذراندنی ، بمان برای ساختن ، نساز برای ماندن

گاهی نگاه کوتاه ، کار هزاران قلم را انجام میدهد

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری

 برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال! بنگر چگونه می افتی !؟!

مرد بزرگ بر خود سخت می گیرد و مرد کوچک بر دیگران

دل به دریا بستن هنر نیست ، حرمت قطره را نگه داشتن هنر بزرگی است

و در پایان به قول استاد دانشگامون جناب بابایی ارجمند: آب فیشان و نان دیکین و خواب ورکم آرزوست

+   شنبه 24 مرداد1388   تندیس الموت | 

دیروز کسی حرف قشنگی می زد: می گفت همیشه در حق دیگران دعا کنید این دعاها در همه جا پراکنده شده و خیلی از مشکلات حل می شه ! در واقع این موضوع رو به زبان عامیانه می گفت و این همون چیزیه که ما امروزه به اسم انرژی مثبت می شناسیم! پس دعا میکنم همیشه همه ی شما عزیزانی که این متن رو میخونین و حتی اونایی هم که نمی خونن شاد و پرانرژی و موفق باشید حتی... ...ضمناً این مطالب و شعرها به کسی تعلق نداره، شاید در زندگی کسانی بهانه شوند برای بیان مطلب و شعر، ولی مخاطب نمی شوند هرگز هرگز! ...

جنسيت مهم نيست ... عاشق روزي هستم که بتونم دوست ذهن و فکر آدمها بشم. بدون توجه به جنسشون...

شبي غمگين،شبي باراني و سرد

مرا در غربت فردا رها كرد

دلم در حسرت ديدار او ماند

مرا چشم انتظار كوچه ها كرد

تمام هستي ام بود و ندانست

كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد

و او هرگز شكستم را نفهميد

اگر  چه تا ته دنيا صدا كرد...

 

آخیش...خلاصه از دست امتحانات این ترمم راحت شدیم

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت      شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

+   سه شنبه 6 مرداد1388   تندیس الموت | 

نه ميتوانم بسرايم نه سروده اي مي يابم
كه ارزش خواندن داشته باشد...

این روزها حوصله ام جـــــاری نـــیســت

گویی در اوج تـنگــناســت

خفـقــــان دارم

برای خودم هم حسی نیســت

راســــتی چه می خواهم؟

ستاره ها بمرده اند،دگر کسی ستاره نیست

دگر از این شب سیه ، امید بر شراره نیست

ستاره ها فنا شدند که ره نشان ما دهند

ولی چه سود فهم ما،به حد این اشاره نیست...

+   یکشنبه 28 تیر1388   تندیس الموت | 

 

اه اه اه مرده شور این امتحانای دانشگاه رو ببره شروع هم نمیشن تا هرچه زودتر بدیمو ازشرشون خلاص شیم... هیچ ترمی به این نحسی نداشتم!

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

+   چهارشنبه 17 تیر1388   تندیس الموت | 

عوض گله نداره

يه مرد خيلي خجالتي ميره توي يه كافه تريا. چند دقيقه كه ميشينه توجهش نسبت به يه دختر خوشگل كه كنار ميز بار نشسته بوده جلب ميشه

 مرد نيم ساعت با خودش كلنجار ميره و بالاخره تصميمشو ميگيره و ميره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش

 ميگه: ممم.... ميتونم كنار شما بشينم و يه گپي با همديگه بزنيم؟ يهو دختر داد ميزنه: چي؟! من هرگز امشب با تو نمي خوابم همهء مردم برميگردن

و چپ چپ به مرد نگاه مي كنن مرد سرخ ميشه و سرشو ميندازه پايين و با شرمندگي ميره ميشينه سر جاش بعد از چند دقيقه دختر ميره كنار مرد

 ميشينه و با لبخند ميگه: من معذرت ميخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصيل روانپزشكي هستم و دارم روي

 عكس العمل مردم در شرايط خجالت آور تحقيق مي كنم يهو مرد داد ميزنه: چي؟! منظورت چيه كه 200 دلار براي يه شب مي گيري؟


مي دونيد چرا منشي ام رو اخراج كردم؟

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت:  صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود. تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما! خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه گي براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم. وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم:  آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من. وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم. خواهش مي كنم در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز تولدت مبارك رو مي خوندند. ... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد !!! و تمام جمعيت مشغول...!

+   یکشنبه 10 خرداد1388   تندیس الموت | 
امان از دست اين مردا... خوشگل يا زشت تحصیل کرده یا بیسوادشون هيچ فرقي نميكنه همشون سر و ته يه كرباسن...
 

▪ مردان خوب، زشت هستند.

▪ مردان خوش قيافه، خوب نيستند.

▪ مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند.

▪ مردان خوب، خوش قيافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.

▪ مرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي خوبند، پولدار نيستند.

▪ مـرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي پولدار و خوبند، تصور مي كنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستيم.

▪ مردان خوش قيافه و بي پول، بدنبال پول ما هستند.

▪ مردان خـوش قـيافه، كه آنچنان خوب نيستند و تا حدي به جنس مخالف علاقمندند، تصور نميكنند كه ما به اندازه كافي زيبا هستيم.

▪ مرداني كه تصور مي كـنـنـد مـا زيـبـا هستـيم، به جنس مخالف علاقمندند، تا حدي خوش قيافه و پولدار هستند، آدمهايي ترسو و بزدل ميباشند.

▪ مرداني كه تا حدي خوش قيافه هستند، تاحـدي خـوب هستند، مقداري پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتي هسـتند، و هرگز اولين قدم را برنمي دارند (براي آشنايي پيش قدم نمي شوند)

▪ مرداني كه هرگز قدم اول را برنمي دارند، زماني كه ما پيشقدم مي شـويم، اتوماتيك وار علاقه را در ما از بين ميبرند.

دختران روستا به شهر فكر می كنند ! 

 دختران شهر در آرزوی روستا می ميرند !

 مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر می كنند !

 مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان كوچک می ميرند !

 كدامين پل در كجای جهان شكسته است

 كه هيچ كس به خانه اش نمی رسد !!!

+   یکشنبه 16 فروردین1388   تندیس الموت | 

چقدر خوب بود که همیشه این عکس رو جلوی چشمامون می گذاشتیم و فراموش نمی کردیم  که یه روزی ما هم تو همین یه متر جا می خوابیم…

 

+   دوشنبه 11 آذر1387   تندیس الموت | 

دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد           داستان غم پنهاني من گوش کنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد           گفت وگوي من و حيراني من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي
****
روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم        ساکن کوي بت عربده‌جويي بوديم
عقل و دين باخته، ديوانه‌ي رويي بوديم        بسته‌ي سلسله‌ي سلسله مويي بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
****
نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت        سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت        يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
****
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او        داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بس که دادم همه جا شرح دلارايي او        شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کي سر برگ من بي سر و سامان دارد
****
چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر        که دهم جاي دگر دل به دل‌آراي دگر
چشم خود فرش کنم زير کف پاي دگر        بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود
****
پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکي‌ست        حرمت مدعي و حرمت من هردو يکي‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکي‌ست        نغمه‌ي بلبل و غوغاي زغن هر دو يکي‌ست
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
****
چون چنين است پي کار دگر باشم به        چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به          مرغ خوش نغمه‌ي گلزار دگر باشم به
نوگلي کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
****
آن که بر جانم از او دم به دم آزاري هست       مي‌توان يافت که بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست       بفروشد که به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر کسي
بنده‌اي همچو مرا هست خريدار بسي

****
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است        راه سد باديه‌ي درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز کشيديم بس است        اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سرکوي دل‌آراي دگر
با غزالي به غزل خواني و غوغاي دگر

****
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود         آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به سد افسانه و افسون نرود         چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود
چند کس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
****
اي پسر چند به کام دگرانت بينم       سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم        ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني که شدي يار چه بي‌باکي چند
چه هوسها که ندارند هوسناکي‌چند
****
يار اين طايفه خانه‌برانداز مباش        از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
مي‌شوي شهره به اين فرقه هم‌آواز مباش        غافل از لعب حريفان دغلباز مباش
به که مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه کاري‌ست مبادا که ببازي خود را
****
در کمين تو بسي عيب‌شماران هستند        سينه پر درد ز تو کينه‌گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه‌فکاران هستند        غرض اينست که در قصد تو ياران هستند
باش مردانه که ناگاه قفايي نخوري
واقف کشتي خود باش که پايي نخوري
****
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت        وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوي تو رفت        با دل پرگله از ناخوشي خوي تو رفت
حاشالله که وفاي تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آميز کسان گوش کند

وحشي بافقي


دلی دارم که دلداری ندارد
متاع من خریداری ندارد
کسی آگه زسوز سینه ام نیست
مریض من پرستاری ندارد
نه دلداری نه دلجوئی نه دلسوز
بکار من کسی کاری ندارد
دلم از درد تنهائی گرفته
مقیم شهر غم یاری ندارد
زیاد دوستان رفته است نامم
کهن افسانه بازاری ندارد
زابر دوستی باران ندیدم
گل پژمرده گلکاری ندارد
ندارم قیدی و آزرده حالم
سر درویش دستاری ندارد
زهر بندم رها کردند وگفتند
که این دیوانه آزاری ندارد
بنازم بی نیازی را که جز عشق
کسی بر دوش من باری ندارد

+   چهارشنبه 15 آبان1387   تندیس الموت | 
پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...
بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید...
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
 
بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
 
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی
 
باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...
 
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
 
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
 
التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...
 
و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...
 
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ...
 
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
 
http://i34.tinypic.com/500gv4.jpg
بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد
بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...
هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
قدمهایي به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...
آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...
اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ...
 
 
عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز
 
 در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
 
پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی است ....
 
در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم و از همیشه بیشتر دوست میداریم....
  
با مقدمه یا بی مقدمه تنها می گویم
 
پائیز را غنیمت شمارید تا هنوز نرفته است...
 
+   جمعه 5 مهر1387   تندیس الموت | 

دیر زمانیست که دل مرده و

شب ویران است

و من از صحبت بی پرده شعر

خاطرآلودترین خاطره را می سازم

دیر زمانیست که شب مانده و

من بی تابم

و در این ظلمت بی حوصلگی

به هوای نفس آلود زمان می تازم

دیر زمانیست زمان بوده و

من در خوابم

و در این فرصت کوتاه نگاه

ناب ترین ثانیه را می بازم

دیر زمانیست که تو رفته ای و

خانه ام تاریک است

و در این خانه تاریک دلم

باز به ناز نفست می نازم...



                                                                شعر از دوست بزرگوار مهدي دشتي

+   سه شنبه 26 شهریور1387   تندیس الموت | 

آهنگ اين وبلاگ تقديم اوني كه خودش خوب مي دونه كيه...!!!

...غريبه ي آشنا...


گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام.
خدا زياد هم بزرگ نيست.
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي.
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود.
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است.
زمان مي گذرد...


شب تسلی بخش اندوه نگاهم بود و رفت

                 چلچراغی در دل شام سیاهم بود و رفت

کاروانی از غزل را پیش رویم می نهاد

                 او تمام هستی من ـ تکیه گاهم بود و رفت

باز در کار دلم وا مانده ام بی یاد عشق

                 او همیشه چاره ساز اشتباهم بود و رفت

رفت و دیدم پشت پایش آتشی بر دل نهاد

                 او به وقت بی کسی تنها پناهم بود و رفت

مانده ام با یک سکوت تلخ در راه جنون

                حاصل تشویش سال و سهم ماهم بود و رفت

حال دیگر او که اشعار مرا می خواند نیست

                 آشنای مهربان پایان راهم بود و رفت...

با تشكر از ستاره عزيز

+   سه شنبه 19 شهریور1387   تندیس الموت | 

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

آخیش... بالاخره امروز اولین امتحان رو دادم... اولین و سخت ترین... امتحانات همه تموم شده تازه واسه ما شروع شده...اه اه اه امتحان رو که ای بدک ندادم منتها حال عمومیم شدیدا بد شده از ۸:۳۰ صبح تا ۲بعد از ظهر تو سایت تو زیر زمین دانشگاه بدون کولر و تهویه هوا ...و غذا...

چه پردرد شده ام باز هم

دیگر روزها را نمی شناسم

روزهایی که می آیند را می گویم

هنوز با تازگی هایشان آشنا نشده ام

یا شاید تازگی ندارد که بشناسم!

می خندم ، می خوابم، غذا هم می خورم

مثل هر انسان دیگری!

اما مرده ام... به خدا دگر مرده ام...

+   پنجشنبه 6 تیر1387   تندیس الموت | 

به نامردمان مهر كردم بسي

نچيدم گل مردمي از كسي

 

بسا كس كه از پا در افتاده بود

سراسر توان را زكف داده بود

 

نه نيروش در تن، نه در مغز، راي

دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي

 

چو كم كم به نيروي من پا گرفت

مرا در گذرگاه، تنها گرفت

 

بحيلت گري خنجري از پشت زد

بخونم ز نامردي انگشت زد

 

شكستند پشتم نمكخوار گان

دو رويان بيشرم و پتيارگان

 

گره زد بكارم سر انگشتشان

تبسم بلب، تيغ در مشتشان

 

ندارم هراسي ز نيروي مشت

مرا ناجوانمردي خلق، كشت

 

محبت به نامرد، كردم بسي

محبت نشايد به هر ناكسي

 

تهي دستي و بيكسي درد نيست

كه دردي چو ديدار نامرد نيست...

 

+   دوشنبه 27 خرداد1387   تندیس الموت | 

دوست عزیزمون آقای زندکریمخانی در وبلاگ پرمحتوا و زیباشون مطلب جالبی بنام

 

نوشتند که ازتون می خوام حتما بخونینش...

واقعا چه تشبیه قشنگی! دقیقاً جنسیت آدما نیز حکم همون فنجان رو داره نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى رو مشخص مي کنه و نه آن را تغيير مي ده امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم و این بسیار تاسف باره...

http://parsazand.blogfa.com/

+   سه شنبه 7 خرداد1387   تندیس الموت | 
 
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

از سن و سالم پرس و جو نکن
می دانم که شبی کودکانه خوابیدم و تنها خواب کودکی را دیدم.
حالا چند سالم است نمی دانم، ولی می دانم آنقدر این جثه خسته است که دیگر تحمل درد و جفای این دنیای بی رحم را ندارد.
نمی دانم چرا هنوز تحمل می کنم...؟؟؟ !!!
همراه با بهار در اواخر دهه ی 50 در سرزمین زیبای الموت به دنیا قدم نهادم
قدمی ناخواسته به جهانی پیر و مرموز ...
مطالعه کتابهای علمی، رمان , شعر , تاریخ و سیاسی بیشترین دلخوشم بوده و هست و عاشق کامپیوتر و فن آوری و علم روز...
خیال بافی کار شبانه ام است و در آینده قدم زدن ...
خلاصه بی پرده می گویم حالم خوب است!... اما تو باور نکن...

××××××××××××××××
در زمانهای خیلی دور که مثل حالا کل کره خاکی فقط و فقط یک خدا داشت
الموت برای خود و به تنهایی یه خدای دیگه هم داشت.
زنده باد الموت و بچه های با حال الموت...
×××××××××××××××

alamoot ( = آلموت = آله اموت، به معنی آشیان عقاب، یا عقاب آموز ) قله ای از کوه های طالقان بین قزوین و گیلان.
درقدیم الموت به دو بخش بالا رودبار و خشکه رودبار تقسیم می شد اما در حال حاضر به بالا رودبار ، رودبار الموت و به خشکه رودبار، رودبار شهرستان می گویند. مرکز رودبار الموت، معلم کلایه و مرکز رودبار شهرستان، رازمیان است.
رودبار و الموت از شمال به اشکور، از غرب به رودبار زیتون، از شرق به طالقان و از جنوب به قزوین محدود می شود. رودبار الموت در میان رشته کوه های البرز واقع شده و بخشی از قزوین به شمار می رود.


وبگردیهای روزانه
انجمن مهندسین حرفه ای ایران
صنایع و معادن تهران فرمانیه
صنایع و معادن تهران ویلا
دانشگاه شهيد بهشتي
وزارت علوم,تحقیقات و فن آوری
باشگاه پژوهشگران دانشجو
موسسه آموزش عالی هلال ایران
مرجع مقالات فارسی
انجمن هاي نرم افزاري
سازمان سنجش
هواشناسی کشور
دانشگاه جامع علمي کاربردي
ویکی‌پدیا
آرشیو پیوندهای روزانه
صندوقچه قدیمی
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
الموت سرزمین من
علمی و آموزشی
اجتماعی
عشقولانه
از هر دری سخنی
هنری و سینمایی
طنز و جوک و اس ام اس
آموزش کامپیوتر و اینترنت
خبرهای گوناگون
ایران شناسی
مقالات و تحقیقات
عکسها و تصاویر
وبگردیهای دوستانه
شبهای المـــوت
پایگاه میراث فرهنگی الموت
انواع سایتــــها
تیه کال
دکتر حسام فـــــــــیروزی
طالقــــــــان
دیلمان
علم ارتباطات
نینا جان
معلومات
دنیـــا
کوشـــــک
قروين
اوانک نگین پنهان الموت
قیصر امین پور
آموزش و پرورش رودبارالموت
دانشگاه ديكين
ریاضی دروازه علوم است
پاییــــــــــــــــز
گوگل
مازیار ناظمی
نجف زاده(خبرنگار)
فاصــــله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM